یه بار نزدیکی های ونک تو یه ترافیک بدجور گیر کرده بودم یهو انداختم تو یه فرعی و گازش رو گرفتم ملت هم خیال کردن من بلدم،مثل اسب افتادن دنبالم!!
یکم اینور و اونور پیچیدم آخر خوردم به بن بست!!خیلی رلکس ماشینو ته کوچه پارک کردم!!
رفتم نشستم یه جا تا نیم ساعت بعد اون ماشین ها داشتن سرو ته میکردن که از کوچه دربیان!!
اصن یه وضعی!!
+ نوشته شده در دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۱ ساعت 22:13 توسط آیدا مهاجری
|
ســــلـــــــام